غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
53
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
مشترى با خود انديشيد كه امثال اين جواهر گرانمايه لايق پادشاهانست روز ديگر هردو را پيش قاآن برد قاآن فرمود كه من نگفتم كه اين درها عاقبت بما خواهد رسيد و آنها را بموكا خاتون بازداده آن شخص را باصناف عطايا خوش دل و مسرور گردانيد ديگر آنكه در دو فرسخى قراقرم پادشاه مكرم بر زبر پشته كوشكى بنا كرده آن را ترغو باليق نام نهاد و شخصى در حوالى آن پشته نهالى چند بيدو بادام بنشاند و طالع او مدد نموده آن نهالها سبز گشت و حال آنكه قبل از آن كسى در آن نواحى درخت نديده بود و چون قاآن را نظر بر آن درختان افتاد فرمود تا بعدد هردرختى بالشى زر به آن شخص دادند پوشيده نماند كه بالش زر عبارت از هشت مثقال و دودانك است و بالش نقره كنايت از هشت درم دو دنك ديگر آنكه در روزى كه قاآن بمجلس بزم نشسته مست گشته بود شخصى جهت او طاقيه آورد بهيات تاقيها اهل خراسان و قاآن حكم فرمود كه در وجه انعام آن شخص براتى به مبلغ دويست بالش نوشتند نواب بتصور آنكه مبالغه در اين باب از خاصيت شرابست التمغاء برات را موقوف داشتند و روز ديگر آنشخص برات را بر پادشاه عرض كرد حكم فرمود كه دويست بالش را سيصد كردند و همچنين التمغاء آن را در تاخير مىانداختند و قاآن بالش بر آن ميفزود تا بششصد رسيد بعد از آن قاآن نويسندگان را طلبيده پرسيد كه چه چيز در دنيا موبد خواهد ماند جواب دادند كه هيچ چيز قاآن فرمود كه اين حديث غلط است چه نام نيك و ذكر جميل ابدى خواهد بود شما بحقيقت با من عداوت مىورزيد زيرا كه نميخواهيد كه نام من بنيكوئى در عالم باقى ماند و بتصور آنكه از سرمستى بخشندگى ميكنم انعام مرا در تعويق مىافكنيد و ارباب حاجات را در انتظار مىدهيد تا يكدو كس از از شما را بردار اعتبار نكشم ترك اين فعل مذموم نخواهيد داد ديگر آن كه روزى قاآن از بازار قراقرم ميگذشت نظرش بر عناب افتاد به خوردن آن مايل شد و چون ببارگاه رسيد يك بالش بدانشمند حاجب داد كه از آن عناب بخر و بياور دانشمند ببازار شتافته و برليغ بالش يك خوان عناب خريده پيش قاآن آورد پادشاه فرمود كه بهاء اين قدر عناب يك بالش كم است دانشمند تتمهء بالش را بقاآن نموده گفت اين عنابها را بربع بالش خريدهام و ربع بالش اضعاف ثمن اين عنابست قاآن او را رنجانيده فرمود كه مثل من خريدارى مدة العمر از در دكان آن بقال نگذشته و ده بالش ديگر بعناب فروش عنايت كرد ديگر آنكه نوبتى صد بالش به مستحقى انعام فرمود نويسندگان با هم گفتند كه ظاهرا قاآن صد بالش را صد درم پندارد و بالشها را بر سر راه او بگستردند چون نظر آن حاتم دوران بر آن افتاد پرسيد كه اين چهچيز است جواب دادند كه بالشهائيست كه بفلان درويش عنايت فرمودهايد گفت صد بالش اندك چيزى بود اين را مضاعف سازيد و بوى دهيد ديگر آنكه در قراقرم كمانگرى بود كه هيچكس كمانهاى او را از غايت ردائت نمىخريد روزى بيست كمان بر سر چوبى بسته برهگذر قاآن بايستاد قاآن را نظر بر وى افتاده پرسيد كه اين كيست و عرضش چيست كمانگر عرض كرد كه من غير از ساختن كمان هنرى ندارم و چنان مشهور شده